![]() |
![]() |
|
| امشب بيا كه درد جهان را دوا كنيم ×××××× شوري بپا كنيم و به دلها نوا كنيم |
|
سوزي كه از براي دل ما نهاده اند آسان نيامده ست كه آسان رها كنيم با چشم جان نگر كه نبازي دلت به هيچ تا هيچ را به ديده دل كيميا كنيم آن سرو پير، از سر همت گرفته پاي سرو جوان همت، از سر بپا كنيم دانش اگر بهانه بود بي بها شود دانش بهانه ایست كه خود پر بها كنيم دانستي آنكه هيچ نديدي وراي چشم مسعود! همتي كه نه خود را فنا كنيم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:4 توسط مسعود شیرمحمد جماعت |
|
|
كه در چمنزار طماءنينه به تراوش ايستادم يكبار حتي با تانّي ننشستي كه به روزگار بي خورشيدي هايم آواي گريه هايم را از تو جواب گيرم تنها يكشب با رودخانه مهر و موم شده كه انگشتهاي تو را در خود مي نشاند زار زار گريستيم فواره بي نام و نشان ابديت را و تو ترنم بهاره يي بودي كه به دشت آفتاب و سايه هاي ابر و تگرگ با صد هزار جلوه مرا به تماشا كشاندي و در آينه ابر آلود باز تو بودي و عالم بالا كه از لابلاي نشانه هاي فراموش شده زمان را در مي يافتي. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:57 توسط مسعود شیرمحمد جماعت |
|
|
اي آن كبوتري كه ترا دوش ديده ام در خلوت نگاه تو من آرميده ام از دست جان و دل چه بر آيد كه بر كنم بر سر ولي ز دست دل و جان رميده ام بي صحبت شبانه و بي همت سحر قول و عمل به قيمت زر كِي خريده ام؟ چشمي كه صد ستاره بر انداخت زير آب آيا شود كه گويمش اي مه نديده ام؟ آبي كه خون چلچله را شست، اي فلك! با آب و تاب و خونجگر هم چشيده ام مسعود! رو و چشم زپروانگان ببند من آن كبوتر در خلوت گزيده ام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:44 توسط مسعود شیرمحمد جماعت |
|
|
چه انتظار بيهوده يي مي رفت نگاه مي كردم و نگاه كسان از شاه توت و بلوط كوچه مان فراتر نبود خشمي شدم كه خشونت سالها ديوار كج را چه كوتاه مي پنداشت مشق شب را نوشته بودم ميان پژواك لالايي مادر بزرگ به درهاي چوبي از اين چشمها جز رگ و ريشه خون آلود نديدم اما نگاه مي كردم به ماه اين دايره بي در و چفت اينك ما همه در انتظار بيهوده يي به دوستي ها نمك مي پاشيم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:37 توسط مسعود شیرمحمد جماعت |
|
|
آه اي نهفته به سوز من، از چيست كه آرميده اي از خواب خيز و بيا كه تو از خاطره ها رميده اي هر شب صداي خيال تو، گشتم چوبه جستجوي خود اي بي خيالِ خيال من! امشب به دلم رسيده اي انگور خوشه به خوشه ات، روزي به ميی بدل شود با داسِ ماه نو خوشه گندم ز شبم چو چيده اي با اينكه درد كشيده ام، با اينكه دلم هوايي است درد دلم به هواي توست، روياي مرا چه ديده اي؟ چشم شكيب و شراره ها، مسعود و دو راه دلفريب آه ای نسیم نگاهها صد شعله که را وزیده ای ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:33 توسط مسعود شیرمحمد جماعت |
|
|
نگران گل سرخم كه دگر در خانه نيست يك باغچه تا اينكه بكارم دانه
ديدي اي گل كه تو از باد صبا ميشكني ناتواني كه كشي جور دم پروانه صحبت دوستي و حال نه در وصف آيد وصف حالي كن و صحبت مكن از بيگانه عمر نو يافت شفق وقت بهار سحري كه ز خورشيد خورَد خون جگر مستانه آه، مسعود! كه لبريز شدت كاسه صبر از لب جام بگيري لب جو دُردانه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:23 توسط مسعود شیرمحمد جماعت |
|
|
فرياد ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:14 توسط مسعود شیرمحمد جماعت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اينجانب در روز 27 شهريور 1351 خورشيدي در كوچه يخچال سابق در شهر ابهر به دنيا آمدم. از كودكي به شعر، خواندن سرود و قرائت قرآن علاقه داشتم و از نوجواني به نوشتن خاطراتم و مطالبي درباره اخلاق، معرفت شناسي و ... پرداخته ام. از حدود سال 1364 به سرودن شعر و نيز يادگيري آواز و رديف موسيقي ايراني ، آهنگ سازي ، ترانه سرايي ،مركب خواني و بازيگري تياتر نيز پرداختم.
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 آذر 1387 آبان 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آذر 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
فروغ فرخ زاد شاملو ابهر شعر نو شعر ترکی اشعار رامین احمدی ترفند جک دانلود مطالب جالب اس ام اس انجمن اینترنتی برنامه نویسان صبح وصال محمد رضا پريشي |
|
RSS
|